سلام.
یکی از همکارانم از روز اولی که توی هایپر مشغول به کار شدم خیلی بهم نزدیک شد و باهام مچ شد. از روی کنجکاوی هایی که میکرد و سوال هایی که میپرسید میفهمیدم که داره برای برادرش ازم پرس و جو میکنه. من تابلو نکردم و خودمو زدم به اون راه.
گذشت و گذشت و درست وقتی خواستگار قبلی اومده بود برای برادرش اقدام کرد که من گفتم نه و نمیخوام همزمان دو نفرو ببینم. خیلی اصرار کرد و من گفتم نه.
اون ماجرا تموم شد و باز خواست بیاد جلو که بازم گفتم نه و بهم زمان بده کمی آرامش پیدا کنم.
امروز رفتیم بیرون. با خودش و برادرش. حرف زدیم و در حد اولیه یه اطلاعاتی از هم گرفتیم.
برچسب:
نویسنده: سپیده جعفری