۳۲۵ امین
-
تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 0:42
سلام. این مدت رها کردن و بخشیدن و دوست داشتن رو تمرین کردم. اما حس میکنم دوباره اعتماد بنفسم ساخته شده، حس میکنم قدم های مثبتی برای خودم برداشتم. کتاب چهار اثر رو دوباره خوندم و حالا دارم سعی میکنم برای بار سوم بخونمش، جملات طلاییش رو یادداشت میکنم و با خودم جلوی آیینه و یا زیر زبون تکرار میکنم.
۳۲۶ امین
-
تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 0:42
سلام و سلام... یادم میاد وقتی تابستون و بهار گذشته داشتم روی جذب پول و ثروت کار میکردم، با خودم میگفتم آدمی که شغل نداره چطور میتونه پول جذب کنه و خوندم که باید باور و ایمان داشته باشی. باور کردیم، ایمان آوردیم و سپردبم به خودش و رها کردیم. وقتی این کار فروشندگی پیش روم قرار داده شد خیلی حرف ها و ان...
۳۲۸ امین
-
تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 0:42
شاید برای مدت یک ماه با نفس تنگی های عجیبم احساس میکردم نکنه کرونا گرفتم. حالم بد بود، واقعا بد بود. خستگی، نفس تنگی، تپش قلب شدید. اما فکر میکردم سکوت کردن کمکم میکنه. که باید قوی بود. چند باری بخاطر معده درد سرکار حالم بد شده بود و مصطفی اومده بود دنبالم. نمیخواستم جلوش ضعف نشون بدم. میخواستم قوی ...
۳۲۹ امین
-
تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 0:42
سلام. آنقدر دلم پر است و آنقدر سکوت کردم و خدا را صدا زدم و جوابی نشنیدم که ... آنقدر این روزها تنفرم از پدرم عمیق و پر رنگ شده که فکر نمیکنم هیچ گاه بتوانم ببخشمش.
۳۳۱ امین
-
تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 0:42
سلام. با مصطفی حرف زدیم. میگوید بیش از حد اجازه میدعی پدرت روی حالت تاثیر بگذارد. گفت ما درگیر آخر راهیم و هیچ چیز جلوی ما را نمیتواند بگیرد. ازش اطمینان خواستم و امنیت... بهش گفتم
۳۳۴ امین
-
تاریخ: 1400/1/12 ساعت: 0:42
نه تنها خشمم خالی نشد بلکه بدتر هم شد،یکبارش کامل سر مامان داد زدم و امشب هن سر کار رئیسم دعوام شد. حالم اصلا خوب نیست، از اون شب هاییه که ده بار تا حالا به خود کشی فکر کردم.نمیدونم شاید فردا برم پیش مشاورم، که بهم نامه ای چیزی بده جایی بهم قرص بدن ک
۳۱۷ امین
-
تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 22:38
سلام.نمیدونم قبلا اشاره کرده بودم یا نه، ولی واقعا نور به قبرش بباره که گفت: "که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها." من و آقا مصطفی فراز و نشیب زیاد داریم اما همچنان به این رابطه امیدواریم.
۳۱۸ امین
-
تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 22:38
سلام.خیلی ممنون که صفات خدا گونه دارید و علی رغم اینکه ما شاگرد بدی هستیم ( مثل بنده های فراموشکار ) شما معلم خوبی هستید ( درست مثل خدای همیشه مهربون.
۳۱۹ امین
-
تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 22:38
سلام . سال نوی شما هم مبارک استاد بزرگوار.قضیه ی فشار کاری من و مصطفی و خواهرش و خانوادش بنظرم یکجورایی به هم گره خورده.
۳۲۰ امین
-
تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 22:38
و سلام.چرا میگید ببخشید؟ من ممنونم که نظرتون رو رک میگید. اتفاقا نیاز به نظرات رک و واقعی دارم تا شوخی و تعارف.من که گفتم از اول میدونستم نظرتون اینه. حالا ممکنه بگید میدونستی و لجبازی کردی و رفتی جلو؟!لجبازی ای در کار نبود و قصدم حرف گوش کردن بود. اما خب نشد... سعی کردم و نشد.حالا وقت توجیه کردن و ...
۳۲۱ امین
-
تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 22:38
باز هم سلام. تا حالا کسی بهتون گفته استعداد اشک در آوردن دارید؟البته من زیاد شنیدم که اشکم دم مشکمه. :)))( شوخی کردم) اصلا نیازی نبود و نیست که حتی یک لحظه بخوام حتی فکر کنم و شک کنم به جنس دوست داشتن و محبت شما. بعضی جنس ها رو با لغات و کلمات و تعابیر معمول نمیشه وصف کرد.
۳۲۲ امین
-
تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 22:38
سلام. در طول عمر مبارکم یکبار هم تقلب نکردم. حتی نیم نمره. پس اینبارم تقلب نمیکنم.
۳۲۳ امین
-
تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 22:38
سلام.همیشه اولین قدم ها سخت ترین ها هستن. اما انگار چند قدم که راه بری، همه چیز آسون تر میشه. رها کردن سخته اما کی از سختی ها میترسه؟ ما که نمیترسیم.
۳۲۴ امین
-
تاریخ: 1399/1/27 ساعت: 22:38
سلام.بخاطر سردرد عجیبی که رهامنمیکنه خونه نشین شدم. محل کارم نمیذارن سرکار برم و از اینورم دکتر میگه تو خونه بمون و امکانات گرفتن هیچ تستی رو ازم ندارن.البته چون از علائم فقط سردرد رو دارم یکجورایی احتمال اینکه مبتلا باشم کمه. ولی خب احتیاط شرط عقله.
۳۰۸
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 13:56
سلام. می ترسیدم از جنگ. همیشه میترسیدم. همیشه میگفتم چرا نمیشه با روش گاندی و مادر ترزا و بودا مسائل رو حل کرد...مثل ابر بهار گریه میکنم. نه برای جونم. که عمر دست خداست و چه جنگ باشه و نباشه هر لحظش غ
۳۰۹ امین
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 13:56
سلام. یکی از همکارانم از روز اولی که توی هایپر مشغول به کار شدم خیلی بهم نزدیک شد و باهام مچ شد. از روی کنجکاوی هایی که میکرد و سوال هایی که میپرسید میفهمیدم که داره برای برادرش ازم پرس و جو میکنه. م
۳۱۰ امین
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 13:56
سلام.حال دلتون مثبت و شاد و سرشار از انرژی های خوب.دوباره با آقای برادر دوستم رفتم بیرون.
۳۱۱ امین
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 13:56
سلام. دیروز سر کار اتفاق های جالبی افتاد،یک آقایی داشتیم توی آجیل فروشی که من اصلا باهاشون کنار نمیومدم. حتی یکی از همکاران آجیل فروشی بهم گفت برم درخواست بدم منتقل شی پیشمون؟ گفتم نه! من با این آقا ک
۳۱۳ امین
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 13:56
سلام.این دو روز عجب روزهایی بود.سرما خورده بودم، اولین بار بود که تصمیم گرفتم قوی رفتار کنم و نگم میخوام خونه بمونم. رفتم سر کار، در حالی که تب شدیدی داشتم.مسئول ایمنی و بهداشت مجتمع اومد و گفت که باید بری خونه، از مدیریت تو دوربین دیدنت که ماسک زدی و مدیریت نظر قاطع داره که با توجه به پخش شدن ویروس...
۳۱۴ امین
-
تاریخ: 1398/12/15 ساعت: 13:56
سلام.دیشب خانواده ی مصطفی اومدن خواستگاری، همه چیز خیلی ناگهانی و سریع اتفاق افتاد. روز قبلش من و مصطفی بعد از کارم تا ساعت نه شب بیرون بودیم، هوا خیلی سرد بود و ترجیح دادیم بیشترشو توی ماشین بمونیم.