سلام.
دیروز سر کار اتفاق های جالبی افتاد،
یک آقایی داشتیم توی آجیل فروشی که من اصلا باهاشون کنار نمیومدم. حتی یکی از همکاران آجیل فروشی بهم گفت برم درخواست بدم منتقل شی پیشمون؟ گفتم نه! من با این آقا کنار نمیام.
چند ساعت بعد شنیدم که این آقا اخراج شده!
خودمم تعجب کردم. بعد همکارمون اومد و گفت تو از کجا میدونستی؟ گفتم باور کن من نمیدونستم. من فقط گفتم باهاشون کنار نمیام، بطرز عجیبی با رفتارهاشون حس خوبی بهم دست نمیداد، ولی راضی نبودم از کار بیکار بشن.
اما همکارشون یطوری نگام کرد و گفت: "نمیدونستم میری گزارش میدی!"
اینم درسی بود که گرفتم. که حتی نباید بگی با کسی کنار میای یا نمیای! برات داستان درست میکنن.
دیروز چندین نفر اخراج شدن و چندین نفر ارتقا پیدا کردن، شدیدا انتظار داشتم منم جز ارتقا یافتگان باشم، ولی اتفاقی نیفتاد. اما هنوز امید دارم و عجیب حسم بهم میگه دیر یا زود خبر خوبی بهم میرسه.
چند روز پیش هم مدیر عامل خود مجتمع اومد پایین و کنارم وایساد و باهام انگلیسی حرف زد، معلومه که میدونن و زیر نظرم دارم و این برام شده یک نقطه ی امید.
سعی میکنم در کارم فقط وجدان رو در نظر بگیرم و خودمو از تمام حاشیه ها دور کنم، و امیدوار و مثبت باشم و بنظرم فقط همینه که مهمه.
وقتی سر کار خیلی خسته میشم یا اذیت میشم، پیش خودم لبخند میزنم و میگم به خودت افتخار کن که هستی. این خستگی یعنی تو زنده ای! این گرسنگی یعنی اونقدر کار کردی که گرسنه بشی و این هزاران بار شکر داره.
حتی اگر بهم بگن ساده لوح یا خوشحال، دوست دارم جهان و اتفاقاتش رو مثبت ببینم.
یه همکاری داشتم خیلی اذیتم میکرد و بخاطرش چند شب گریه کردم. جایی خوندم که بجای ناراحتی و انرژی منفی چهل روز برای اون شخص انرژی مثبت بفرستید و براش خیر بخواهید و براش عشق بفرستید، بعد میبینید که رفتارش با شما تغییر میکنه.
منم براش دعا کردم. از خدا خواستم که مثبت نگر بشه و بجای حاشیه سرگرم کارش بشه، حتی از خدا خواستم تو کارش رشد کنه و رفتار اجتماعیش بهتر بشه. جایی اگر همکارها پشت سرش بد میگفتن، من سکوت میکردم یا در نهایت میگفتم اشتباه میکنید خانم فلانی خیلی هم فروشنده ی خوبیه و کارشو بلده.
و معجزه وار رفتار این خانم تغییر کرد، بعد از اینکه دوماه با من حرف نمیزد، سمتم اومد و بسیار مودبانه و بدور از حاشیه رفتارش رو با من تنظیم کرد. حتی پسرشو آورد که باهاش انگلیسی حرف بزنم. و خود همکارا تعجب کردن که چطور ارتباط ما دو نفر انقدر یهو خوب شد و ورق برگشت.
فکر میکنم به هر چیزی که فکر کنی اتفاق میفته! فکر میکنم جهان و چیزی که میبینیم چیزی نیست جز چیزی که تو ذهنمون تصویر سازی میکنیم.
اگر من توی ذهنم درخت ها رو قرمز ببینم و به این تصویر ایمان واقعی داشته باشم، جای تعجب نیست اگر تمام درخت ها قرمز باشن!
و مهم تر اینکه واقعا اهمیت نداره که دیگران باور ما رو قبول دارن یا نه! مهم اینه که خودمون باور های درست و مثبت رو حمل کنیم.
"ناتانائیل، بگذار عشق در نگاه تو باشد، نه در چیزی که به آن مینگری."
برچسب:
نویسنده: سپیده جعفری