خرید بک لینک

سلام.

می ترسیدم از جنگ. همیشه میترسیدم. همیشه میگفتم چرا نمیشه با روش گاندی و مادر ترزا و بودا مسائل رو حل کرد...

مثل ابر بهار گریه میکنم. نه برای جونم. که عمر دست خداست و چه جنگ باشه و نباشه هر لحظش غنیمته.

خودمم نمیدونم برای چی گریه میکنم. برای تنفری که روز به روز بیشتر میشه. برای خودم که کسی نمیفهمم. برای خدا که انقدر روی زمین تنهاست. برای مشت های گره شده ای که ...

خدایا، تو بیداری، میبینی، آگاهی به دل ها... آگاهی به روح ها... روح کوچکم رو در آغوش بگیر. به قلبم آرامش بده. تصمیمات رو تو برای من بگیر و آرامش رو هم خودت بهم هدیه کن.

پ.ن : با شلیک اول موشک ایران به پایگاه های آمریکایی های توی عراق به طرز عجیبی از خواب پریدم. نمیدونستم چه اتفاقی افتاده... فکر کردم فقط بدخواب شدم. اما حالا دیگه اصلا خوابم نمیبره و فقط اشک میریزم. ترسیدم و میترسم از همه چی...

برچسب: نویسنده: سپیده جعفری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 13:56

صفحه بندی