نه تنها خشمم خالی نشد بلکه بدتر هم شد،
یکبارش کامل سر مامان داد زدم و امشب هن سر کار رئیسم دعوام شد.
حالم اصلا خوب نیست، از اون شب هاییه که ده بار تا حالا به خود کشی فکر کردم.
نمیدونم شاید فردا برم پیش مشاورم، که بهم نامه ای چیزی بده جایی بهم قرص بدن که کمی آروم شم.
از افکاری که تو سرمه میترسم. که مبادا خودکشی کنم فقط بخاطر اینکه به دیگران ثابت کنم در حقم بد کردن؟
قلبم خیلی درد میکنه. خودم میدونم الآن افکارم طبیعی نیست. اما لج کردم با تمام دنیا، به تمام آدم های حق به جانب که برای من تصمیم گیری میکنند.
میخواهم یکبار خود خدا بیاد بگه بابا اینو اذیتش نکنید، بسشه، ظرفش پر شده.
دلم میخواد دست بکنم تو سینه ی خودم و قلبمو در بیارم بندازم دور...
۲۴ ساعته هیچی نخوردم و میگم چقدر خوب انقدر ادامه بدم تا از پا در بیام، دیگه مصطفی هم برام مهم نیست، هرچقدر سعی میکنه آرومم کنه نمیتونه....
امشب بهش گفتم برو... برو دنبال زندگی و آرزوهات، منو رها کن، قبول نکرد. گفت با هم میریم دنبالشون...
گفتم خستم، گفت خوب میشی...
به همه ی حرف ها و کاراش خندم میگیره...
واقعا حس میکنم بریدم. از خودم. از تمام ضعف هام، از اینکه این همه تلاش کردم حال خودمو بسازم اما در نهایت انگار فقط من دیوونم! غیر عادی ام، نرمال نیستم.
حس میکنم سلامت عقلیمو از دست دادم.
به مصطفی گفتم تو که به دعا اعتقاد نداری، اما برام دعا کن دیوونه نشم. دعا کن قلبم تحمل کنه.
فقط اگر سکته کنم همه باورشون میشه من تحت فشارم. در حالت عادی همه فکر میکنن دارم ادا در میارم و خوشی زده زیر دلم....
نمیشه از خدا بخواین خودش منو آبرومندانه ببره؟
برچسب:
نویسنده: سپیده جعفری