گفت ببخشید که با حرفام ناراحتت کردم ولی حقت بود که اینا رو بدونی.
گفتم ممنونم که گفتی و روشون فکر میکنم.
راستش الآن میخوام بیشتر خانوادش رو بشناسم. دوتا از خواهر هاش که اونجا همکارمن و تا حدود زیادی میشناسمشون ولی مادرش و پدرش میتونه نقش مهمه داشته باشه.
دیشب اومدن و جو خیلی سنگین بود، بابای من سر صحبت رو باز نمیکرد و اونهام استرس تو چهره هاشون مشخص بود.
با اینکه کل مجلس فرمالیته و تشریفاتی بود، ولی در نهایت ظاهرا هر دو خاتواده بازخورد اولیه شون مثبت بود. پدر و مادرش خیلی مسن بودن و واضحا من پسندیده بودن.
مادر من هم خوشش اومده بود، ولی بابام زمان بیشتری لازم داره که طبیعیه. اونها پیشنهاد دادن یکم رفت و آمد داشته باشیم و ما هم بریم خونشون و اونهام بتونن مجددا بیان که ظاهرا این تصمیم با استقبال مثبتی مواجه شد.
در مقایسه با خواستگاری های قبلیم، استرس کمتری داشتم و بیشتر شاد بودم. شاید چون قبلش میدونستم تقریبا با چی دارم مواجه میشم. مامانمو کمی آماده کرده بودم که پدر و مادرش کم سوادن و پیرن و لهجه دارن و اینها باعث بی احترامی نشه و انصافا پدر و مادر منم خیلی خوب برخورد کردن.
برچسب:
نویسنده: سپیده جعفری