خرید بک لینک

سلام.

دیشب خانواده ی مصطفی اومدن خواستگاری، همه چیز خیلی ناگهانی و سریع اتفاق افتاد. روز قبلش من و مصطفی بعد از کارم تا ساعت نه شب بیرون بودیم، هوا خیلی سرد بود و ترجیح دادیم بیشترشو توی ماشین بمونیم. یهو گفت بیا بریم دسته گل فردا شبتو خودت انتخاب کن، گفتم مگه فردا شب چه خبره؟ گفت خب داریم میایم خواستگاری! گفتم چرا انقدر ناگهانی!؟ قرار بود چند روز قبلش به من خبر بدی، تا خانوادم رو آماده کنم، ( میدونه که مامانم چقدر استرسی هست) گفت عیب نداره بابا میایم یکم میشینیم و بعد میریم، جلسه ی آشناییه، قرار نیست خیلی طولانی پیش بره.

خلاصه رفتیم یک گل فروشی، گفت هر چی میخوای انتخاب کن و تو فکر قیمتش اصلا نباش.

منم نامردی نکردم و یچیزی که بنظر خودم نسبتا گرون بود و میشد ارزون ترش رو هم برداشت، انتخاب کردم. خواستم واکنشش رو ببینم، که فکر میکنم نسبتا معقول بود و خیلی راحت خریدش. و بعد هم گفت بیا بریم برات شکلات بخرم. گفتم به چه مناسبت؟ گفت مناسبت نمیخواد، میدونم دوست داری. گفتم نه نمیخوام مرسی، الآن وقت اینکارا نیست. ( بعدا تو ماشین در مورد اینکه داره یه رابطه ی شناخت رو به رابطه ی احساسی تبدیل میکنه حرف زدم باهاش.) گفت باشه، بعد دیدم جلوی چند تا شکلات فروشی وایساد و هی منو برد و گفت انتخاب کن و من گفتم نمیخوام، اصلا اینا رو دوست ندارم و چیزی نگفت. انقدر این مغازه اون مغازه کرد و من انتخاب نکردم تا در آخر جلوی یه هایپر مارکت ایستاد و رفتیم داخل و خودش پلاستیک برداشت و فقط پرسید تلخ یا شیرین، گفتم تلخ و خودش پلتستیک ها رو به سلیقه ی خودش پر کرد و برام خرید.

قصدم ناز کردن و اذیت کردن نبود. اولا روم نمیشد و حس بدی بهم میداد و فکر میکردم از این دخترام که میخوان طرفو سرکیسه کنن به قصد آشنایی.

بعد برگشتیم تو ماشین و اصل صحبت هامون شروع شد. انگار یکجورایی میخواست قبل از اینکه بیاد خونمون حرفای آخرشو زده باشه.

در مورد خانوادش و شرایطش گفت و در آخر گفت یچیزی بوده که تاحالا بهت نگفتم و دوست هم نداشتم بهت بگم ولی فکر میکنم حقته که بدونی!

برچسب: نویسنده: سپیده جعفری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 13:56

صفحه بندی